Read the ski bum by Romain Gary Online

the-ski-bum

The spring of 1963, to hear Novelist Gary tell it, was the time when all the bright and earnest college kids in Europe were high on Pope John XXIII and nuclear disarmament. But Lenny, the ski bum, is not bright and earnest. He is bright and cynical, a young American who sees himself as fallout from the population explosion. On the lam from living, he finds escape only in tThe spring of 1963, to hear Novelist Gary tell it, was the time when all the bright and earnest college kids in Europe were high on Pope John XXIII and nuclear disarmament. But Lenny, the ski bum, is not bright and earnest. He is bright and cynical, a young American who sees himself as fallout from the population explosion. On the lam from living, he finds escape only in the purity of the Swiss snow fields, where he maintains himself all winter by giving ski lessons, and sometimes his fair body as well, to rich ladies....

Title : the ski bum
Author :
Rating :
ISBN : 2705212
Format Type : Hardcover
Number of Pages : 244 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

the ski bum Reviews

  • Foad
    2019-02-12 03:18

    آزادى؟ اصلاً مى فهمی چى دارى مى گى؟ اول مى گى "عشق"، بعد مى گى "آزادى". اين دو تا كه با هم جور در نميان. بايد انتخاب كنى، يا اين يا اون. من تكليفم روشنه، من عشق رو انتخاب مى كنم.راجع به کتاب و مضمونش زیاد توی ریویوها نوشته شده. من یک نکته دیگه رو خواستم بگم:ریویوهای خارجی زبان این کتاب کجا هستن؟ دقت کردید؟من ده صفحه از ریویوها رو گشتم و فقط هفت هشت ریویوی خارجی (انگلیسی، فرانسه و...) پیدا کردم که توسط کاربرهای خارجی (نه ایرانی ها) نوشته شده باشه. نویسنده ی یکی از ریویوهای انگلیسی هم تعجّب کرده بود از کثرت ریویوهای "عربی" (منظورش ریویوهای فارسی بود، و فرق عربی و فارسی رو نمی دونست.) اولین نتیجه ای که به ذهنم خطور می کنه، اینه که کتاب اون قدر که بین ایرانی ها شناخته شده است، بین خارجی ها و خصوصاً انگلیسی زبان ها شناخته شده نیست. صفحه ی کتاب در ویکی پدیای انگلیسی هم مؤید همین مطلبه.کتاب ابتدا به نام "ولگرد اسکی باز" توسط خود رومن گاری به انگلیسی نوشته شده و بعداً، رومن گاری کل رمان رو به فرانسه بازنویسی کرده (نه فقط ترجمه) و به نام معروف "آدیو گاری کوپر" منتشر کرده و "خداحافظ گاری کوپر" فارسی هم ترجمه ی همین نسخه ی فرانسه است، نه نسخه ی اصلی انگلیسی.جایی خوندم که نسخه ی اصلی انگلیسی کتاب نثر سبک و لوسی داره، در مقابل نسخه ی فرانسوی کتاب، نثر شاعرانه و طنّازانه ی زیبایی داره. با این که مضمون و داستان یکیه، زبان نسخه ی فرانسوی بسیار قدرتمندتر از نسخه ی انگلیسیه. شاید همین ضعف زبان نسخه ی انگلیسی کتاب، باعث شده کتاب با اقبال عمومی خواننده های انگلیسی زبان مواجه نشه.

  • Sadan Taba
    2019-02-07 01:13

    از همین می ترسم به یه چیز یا کسی عادت میکنی ، اونوقت اون چیز یا کس قالت میذاره . اونوقت دیگه چیزی برات نمیمونه . میفهمی چی میخوام بگم ؟... اونایی که میذارن و میرن دوست ندارم . اینه که اول خودم میرم . اینجوری خاطر جمع تره

  • Elham
    2019-01-20 00:01

    خداحافظ گری کوپر یکی از مشهورترین کتابهای رومن گاری کتابی ماندگار در عرصه ی ادبیات است. نویسنده در این کتاب قهرمانی خلق کرده که با نگاهی درویش مآبانه به زندگی نگاه می کند و آن قدر خود را از زندگی و متعلقات معنوی اش دور می بیند که حتی متوجه عشقی که از راه رسیده نیز نمی شود و اهمیت آن را درک نمی کند. او حتی از این واقعیت می گریزد و زمانی که به زندگی بی قید و رهای خود در کلبه ای بر راز کوهستان های سوییس باز میگردد از طریق دوست دیگری به اهمیت عشق پی می برد.قهرمان گاری "لنی" پس از انتشار این کتاببه یکی از چهره های مورد علاقه ی جوانان در سراسر جهان بدل شد و جماعت کثیری با او همذات پنداری کردند. روحیه ای مستقل، بیزار از جنگ و در عین حال بی پروا و دریادل. این کتاب که در سال 1969 منتشر شد با وقایع زمان خود پیوندی تنگاتنگ داشت چرا که لنی سربازی آمریکایی است که از رفتن به جبهه های ویتنام سرباز زده و این کلبه ی دنج و زندگی بی فردا را بر زندگی ای که دیگران به او تحمیل کرده اند ترجیح می دهد. این کتاب در ایران با ترجمه ی سروش حبیبی برای نخستین بار در سال 1351 و با فاصله ی کمی از انتشار آن در جهان منتشر و تا کنون بارها تجدید چاپ شده است. {این متن از روزنامه ی کارگزاران برداشت شده بود.} من شخصا نیمه ی اول کتاب را به شدت دوست دارم،تا جایی که بخش هایی از کتاب راحفظ کردم و در بعضی موارد با خودم تکرار می کنم، مثلا هروقت با کسی سر مساله ای بحث میکنم یاد این جمله ی لنی می افتم که می گفت " هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر بابد با او مخالفت کرد." واقعا حرف محشریه،هرچند عملی کردنش خیلی سخته! ارس

  • Saleh MoonWalker
    2019-01-21 01:05

    تنها اثری که از گاری کوپر خوندم و ازش راضی نبودم. یه جمله از این کتاب خونده بودم که اونقدر برام زیبا بود که باعث شد این کتاب رو بخرم و بخونمش اما در نهایت نا امیدی تنها حاصلی بود که این کتاب برای من داشت. داستان کلیشه ای شدید و دیالوگ های معمولی. تنها نکته داستان از نظر قدرت نویسندگی، تغییر جالب خط داستان در انتهای کتاب هستش و به جز این نکته، چیز دیگه ای برای عرضه به من نداشت.زندگی چیزی نیست که متعلق به همه باشد.

  • bahar rahnama
    2019-02-01 21:09

    از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی اون وقت اون کس یا اون چیط قالت بذاره . اون موقع دیکه هیجی برات باقی نمیمونه . میفهمی چی میخوام بگم ؟ ...از کسایی کهمیزارن میرن خوشم نمیاد واسه همینم اول از همه خودم میرم اینجوری خاطر جمع تره !

  • Ahmad Sharabiani
    2019-01-22 04:02

    The Ski Bum = Adieu, Gary Cooper, Romain GaryThe Ski Bum is a novel by Lithuanian-French author Romain Gary (1914–1980). French translation was published in 1969 under the title 'Adieu Gary Cooper'. The novel tells the story of Lenni, a 21-year-old boy escaping from America, his country of birth, to pursue his dreams in the Alpine mountains of Switzerland. The story is about how he faces his obstacles with his logic.تاریخ نخستین خوانش: ماه آگوست سال 2004 میلادیعنوان: خداحافظ گاری کوپر؛ نویسنده: رومن گاری؛ مترجم: سروش حبیبی؛ مشخصات نشر: تهران، امیرکبیر، 1351؛ رد 268 ص؛ چاپ دوم 1355؛ چاپ سوم 1356؛ چاپ دیگر: تهران، نیلوفر، 1380، در 287 ص، شابک: 9644481429؛ چاپ ششم 1385؛ هفتم 1386؛ در 287 ص؛ چاپ هشتم: 1388؛ شابک: 9789644481420؛ چاپ یازدهم 1391؛ مترجم: محمود بهفروزی؛ تهران، جامی، 1393؛ در 270 ص؛ شابک: 9786001760877؛نقل از متن کتاب: حالا همه‌ چیز به رنگ خاکستری بنفش متمایل بود و برف شل و چسبنده‌. سرما به همه جای آدم سر می‌کشید و دنبال قلب می‌گشت. در اطرافشان کوچکترین اثری از حرکت محسوس نبود. سکونی بود که انسان را فرو می‌بلعید و مغز را که هنوز زنده بود و آنها همه در شخص دیگری می‌گذشت. دیگر نه در درون انسان اثری از کثافت‌کاری‌های روانی بود نه در بیرون. لنی کم‌کم داشت به قدری به این مسائل بی‌اعتنا می‌شد که حتی امکان داشت برگردد و... پایان نقل. ا. شربیانی

  • Fatima
    2019-02-16 21:59

    یه بار به کسی گفته بودم اگر فکر میکنی زرنگی به خودت مربوطه ولی یادت باشه از تو زرنگ تر هم هست و حتما یه روزی بهش برمیخوری و دیگه خلاصی از تله اش کار حضرت فیله . حالا حکایت داستان لنی و جس و خداحافظ گری کوپر شده و لنی هم با زرنگ تر از خودش رو به رو میشه و بازی میخوره ؛ میگن از هرچیزی فراری بشی مثل سایه دنبالت میاد و باهاش بالاخره رو به رو میشی ، خصوصا اگر پرنده ی آزاد زیبایی باشی و خوش خوشانت باشه و مدام آزادیت رو جار بزنی و مدعی حفظش باشی یه جایی گیر قفس میفتی و تازه بهش عشق هم میورزی و دوستش داری ! میشه گفت عاشق این رمان شدم و این چند روز با گوش دادنش از کانال داستان شب زندگی کردم و یکی از لذت بخش ترین رمان هایی بود که هیچ وقت فراموشش نمیکنم و خوشحالم تو بهترین زمان ممکن و سر حوصله و فرصت تمومش کردم و بی عجله تک تک اتفاقاتش رو در ذهنم ثبت کردم و تصاویر زیادی از صحنه هاش میساختم و مثل یک فیلم تماشاشون میکردم و خلاصه کیفش رو میبردم ... ایراداتی هست که میشه از بهترین و ناب ترین و مشهور ترین آثار دنیا هم گرفت ، اصلا اثری نیست که عالی به تمام معنا باشه و این کتاب هم از این قاعده به دور نیست و یه چندتا از ایراداتش حوصله ام رو سر میبرد مثل تکرار عقاید لنی تو جای جای کتاب که منو یاد کتاب دایی جان ناپلئون میانداخت اون هم با تکرار یه لفظ های خاصی برای خوشمزگی و کشدار کردن داستان همین فن رو به کار میبرد و یک ایراد دیگه هم که بهش وارده استفاده از کلمات و اسامی ای کاملا خاص و تخصصی تو جاهایی از داستان هست، ممکنه کسی که وارد به موضوعش نیست ازشون سر در نیاره و اون بخش ها رو نصفه نیمه بخونه یا اصلا نخونده رد کنه ولی خب میشه به این ها فضا سازی سلیقه ای نویسنده گفت و ایراد آخرم در مورد پایان داستان یک چی شد بزرگ گفتم ! چی شد ؟! اصلا نباید اونجوری میشد ! نمیدونم بقیه هم مثل من گیج انتهای داستان هستن یا که نه و رسما دلم میخواد باز یکی بیاد بهم دقیقا بگه چی شد تا یکم از گیجی و بهت در بیام ! ( الان دوباره سه بار بخش پایانی رو خوندم هنوز گیجم ، به نظرم اینجوری نباید تموم میشد !) ولی جدای از تمام اینها و نقد هایی که درش دوستان و ریویو نویس های عزیز دیگه گفتن که شخصیت لنی مثل هولدن بوده ! من به شخصه شاید یکی دو درصد اونم تو اوایل داستان شباهت دیدم مابقیش بیشتر یاد شخصیت های حقیقی افتادم که دور و بر همه ی ما میتونن باشن و مثل لنی تمام زورشون رو میزنن سر راه آزادی شون از هر باغی که بهش میرسن و ازش رد میشن یک گلی بچینن و در برن تا درگیر باغ و گل و صاحب باغ نشده و و بی هوا دست گلی به آب نداده ! (از طرف بچه دار نشن !) لپ کلام اینکه ارزش خوندن داره و اگر بگم بخونید و عالیه ، تجربه بهم ثابت کرده سلیقه من برای هرکسی خوشایند نیست پس به چشم یک تجربه کتاب رو شروع به خوندن کنید نه بر فرض اینکه خوب و مشهوره یا کلا نخونید اون هم برای اینکه نقد هایی ازش شده که دقیق هم هستن و خوب کتاب رو موشکافی کردن و ولا غیر ...

  • C&A
    2019-01-22 23:54

    یکی از بهترین توصیفات کتاب که ده دقیقه یک بند قهقهه می زدم: " . . . مثل گوساله ای می ماند که یکدفعه شعور پیدا کرده بود و فهمیده بود مادرش گاوه و از خود بیزار شده باشد. . " جدا نمی دونم چطور این به مغزش خطور کرده بود

  • Pooya Roohi
    2019-02-05 22:56

    خوشبختی از آن نوع شیرینی هاست که باید بلافاصله و گرم گرم خورده شود. نمی توان آن را با خود به منزل برد. همینکه کسی بخواهد آن را به هر قیمت حفظ کند، به یک جهنم مبدل خواهد شد

  • Tandis Toofanian
    2019-01-21 20:51

    می گوید تمدن ما تمدن دسته خر پلاستیکی است . هیچ چیزش طبیعی و صادقانه نیست. همه چیزش مصنوعی است و نقش بازی می کند … اتومبیل ، کمونیسم ، میهن پرستی ، مائو ، کاسترو. اینها همه همان ذکر مصنوعیند

  • Sareh Ghasemi
    2019-02-14 00:10

    عاشق این کتابم... عاشق حرفای فلسفی‌ای که از دهن شخصیتایی بیرون میاد که لزومن فیلسوف نیستن... عاشق توصیفاتش، که از برف میگه و کوهستان و سرما... بعد یه شبی همه‌ی اینارو وصل میکنه به آسمون و ستاره‌ها و کهکشون و... حتا اقیانوس... همگی توی یه امتداد بیکران... ( بینظیر نیست؟! )... عاشق طنزش، جمله‌های فوق عامیانه‌ش! ... عاشق لنی‌ام! عاشق بدبینی و ناامیدی هاش...عاشق بی‌خیالی و بی‌قیدی‌هاش! (یه عشق واقعی :دی )بار اول، چند سال پیش، سر کلاس شروع کردم به خوندنش!... انقدر غرقش بودم که دلم نمیخواست کلاس تموم بشه تا من مجبور شم برم خونه! باید تا تهش میرفتم :دی... این بار هم باز سر کلاس خوندم و خوندم... و هیچی لذت‌بخش‌تر از این نیست که آدم اون کاری رو که دوست داره تو اون موقعیتی که دوستش نداره انجام بده... چی میخوایم؟! بهشت همینه دیگه :دی« جاهایی میشناخت که برف به قدری پاک و درخشان بود که آدم بار بیگانگی را از یاد میبرد و به کسی یا چیزی احساس نزدیکی میکرد. این گوشه‌های دنج از زندگی حقیقی سرشار بود. فقط میبایست توجه داشت و به موقع جلو خود را گرفت و در مستی زندگی کاملن یخ نزد. »« پیشرفتم عالیست. بعضی وقتها نصف شب از خواب بیدار میشم و میبینم هیچ احساسی ندارم. بی‌دردِ بی‌درد. یک پیروزی واقعی! یک جور خلأ کامل و خیلی عالی! خلاصه اینکه من هم حالا میتونم ادعا کنم که به خوشبختی رسیدم. یا گمان میکنم بتونم یک شب زیبای بی‌مهتاب لب دریاچه بنشینم و هیچ احساسی نکنم. انگاری خدا شفایم داده. »« شب برف پر از ستاره است و در اطراف شما و در شیارهایی که در غبار برف بر سینه‌ی کوه می‌گذارید برق میزنند و شما از میان کهکشان می‌گذرید. »« هیچ دلیلی برای گریه نبود. جدن هیچ دلیلی نبود. دلایل واقعی همه مال دیگران بود. کافی بود رادیو را گوش کنی. سعی کرد همانطور که بینیش در دستمال بود به او لبخند بزند... »« لنی پاپ را دوست داشت. او خیلی از کسانی را که هرگز ندیده بود دوست داشت. بهترین آدمها همانطور بودند که او هرگز ندیده بود. »« خندید. جس چین‌های ریزی را که خنده دور چشمهای پدرش پدید می‌آورد دوست داشت... »

  • ♍
    2019-02-02 23:52

    باید همه باهم متحد بشوند تا دنیا را عوض کنند ولی آخر اگر همه می توانستندباهم متحد بشوند دیگر لازم نبود دنیا را عوض کرد.دنیا دیگر اینطور نبود.اقلن اگر تنها باشی می توانی کاری بکنی . می توانی دنیای خودت را عوض بکنی.اما مال آنهای دیگر،آن که دیگر دست تو نیست.جدا از محتوای کتاب که به پوکی امریکا اشاره دارد که زیر پوششی از زرق و برقهای ظاهری پنهان است،شاید بشود آن را در این مصرع حافظ تمام کرد:من از آن روز که در بند توام آزادم---------فکر کنم نسخه ی زبان اصلی کتاب بیشتر از ترجمه شده اش به دلم بنشیند و بعد اینکه اگر من مترجمشبودم عنوانش را ترجمه می کردم : "زت زیاد گری کوپر"ا

  • Alireza
    2019-02-17 04:06

    جس و لنی. دو شخصیتی که هیچگاه فراموششان نخواهم کرد. کاراکترهایی هم ردیف سانتیاگو، هولدن کالفید و خانواده ی گلس ها. نکته ی جالب برایم این بود که بی چون و چرا با هر دو شخصیت جس و لنی همذات پنداری می کردم. این کتاب با شک و بی شک جزو بهترین کتابهایی است که خوانده ام و یا خواهم خواند.

  • M.rmt
    2019-02-05 21:50

    بخش اول کتاب و جملات باگ بیشتر دوست داشتم.در کل یه کتاب کاملا متوسط بود یه داستان عاشقونه ،که اخرشم تبدیل به رمان پلیسی شد;-) از شخصیت پردازیش،به خصوص جس به عنوان یه دختر بی پروا و جسور خیلی خوشم اومد.

  • فرشاد
    2019-01-21 20:55

    خداحافظ گری کوپر! یه رمان نسبتا پیچیده درباره یه موضوع نسبتا ساده .. پسری عاشق میشه و عقایدش متحول میشه ..همین! با این وجود چندتا نکته جالب در مورد این رمان میشه گفت .. اول اینکه کتاب پر از جملات فوق‌العاده و خاص هست .. جمله هایی که ارزش شنیدن دارن .. دوم اینکه جریان داستان از قوی به ضعیف و از پیچیده به آبکی تغییر میکنه .. اوایل داستان همه چیز خوبه ..اواخرش بیشتر شبیه فیلمهای پلیسی بی سر و ته میشه .. و با یه پایان آبکی رومن گاری یه شاهکار رو به یه فاجعه تبدیل میکنه .. راوی داستان اون اوایل سوم شخص هست گاهی به دانای کل تغییر میکنه ..گاهی اینده رو میدونه و گاهی نمیدونه .. یه اشتباه محاسباتی بزرگ از گاری ..انگار با همه باهوش بودنش حواسش به راوی نبوده .. خیلی ها این رو با ناطور دشت مقایسه کردن .. بنظرم ناتور دشت یه کلاس از این بالاتره .. این کتاب تا جایی که درباره شخصیت‌ها و طرز فکرها حرف میزنه شاهکاره ولی وقتی وارد دنیای واقعیتها میشه و شروع میکنه از روابط صحبت کردن تبدیل میشه به یه فاجعه .. روایت قاچاق با ماشین نمره سیاسی و اون اتفاقات بعدش خیلی چیپ بود .. پایانش هم که انگار رومن گاری خاسته که مخاطب از اینکه پولی صرف خرید کتاب کرده پشیمون نشه! بنظرم کتاب باید تووی همون فصل اول تموم میشد .. همه حرف گاری تووی همون فصل زده شده و بعد از فصل اول انگار یه رمان دیگه منتها اینبار داستانی تر و البته با تکرار عقاید اولیه در حال شکلگیری هست .. این کتاب میتونست شاهکار باشه ..بشرطی که دویست صفحه اش رو حذف کنیم ..

  • Soheila
    2019-02-05 03:08

    «اتومبیل را نگه داشت و خود را در بغل او انداخت و او را در آغوش فشرد_لنی لنی ..._چرا گریه میکنی جس؟من که چیزی نگفتم. فقط گفتم آنهایی که می گذارن و میرن دوست ندارم.اینه که اول خودم میگذارم میرم.اینطوری خاطر جمع تره._لنی من قول میدم که تو اول بگذاری بری.تویی که منو قال میذاری._قول می دی؟_حتما قول میدم.»چقد دوسش داشتما‌...

  • Osric
    2019-01-28 22:50

    خیلی ها این کتاب رو با ناتور دشت مقایسه کردن و گفتن در یک سطح هستن.چند نکته، اول اینکه مترجم ها سبک و سیاق متفاوتی دارن و تقریبا میشه شباهت داد بین این دو کتاب ولی خیلی نزدیک هم نیستن.دومی نقاط اوج و سقوط داستانه که خوب در دو کتاب متفاوت هستن.ولی از همه مهم تر اینکه خیلی واضح می شه فهمید که شخصیت کتاب ناتور دشت فقط یه نوجوون هفده ساله است در حالی که لنی در این کتاب با بیست و یک سال سن کاملا ماجرا و دنیای متفاوتی رو داره.در کل، میشه با هردو کتاب احساسات شبیه هم رو تجربه کرد ولی نمیشه هر دو کتاب رو در یه رده حساب کرد.بنظر شخصی من، خداحافظ گاری کوپر به مراتب زیباتر و دلنشین تر از ناتور دشت هستش :)این قسمت متن کتاب کمک میکنه به درک بهتر عنوان کتاب:میدونی چیه؟ بگذار برایت بگم،از گری کوپر دیگه خبری نیست. هیچوقت هم دیگه پیدا نمی شه. امریکایی خونسردی که محکم روی پاهای خودش وایساده بود و با ناکسا می جنگید و از حق دفاع می کرد و اخر سر هم پوزه اشرار روتوی خاک می مالید، اون ممه رالولو برد. امریکای حق ودرستی، خداحافظ! حالا دوره ویتنامه.دوره شورش دانشگاه هاست، دوره دیوار کشیدن دور سیاه محله هاست. چاو، خداحافظ گری کوپر...

  • Mahdie
    2019-02-07 03:04

    درسته که پایانش رو دوست نداشتم اما این دلیل نمیشه که بقیه ی داستان برام جذاب نبوده باشه.اولین چیزی که تو این کتاب تازگی داشت برای من اظهار نظر آدمها راجع به مسائل اجتماعی بود که دقیقا برعکس خیلی نوشته ها که با اغراق احساسات خواننده رو برانگیخته میکنن اغراقی در کار نبود و اتفاقا نویسنده سعی کرده بود حقیقت رو با تلخی به خواننده منتقل کنه.مثلا خیلی جاها برداشتی که از یه انسان بیست ساله میشه احساسات ناشیانه و پر از شور و شدته.اما تو این کتاب پدر جس توی نامه نوشته بود در بیست سالگی آدم حقایقی می بیند و متوجه نیست که آنچه دیده است حقیقت نیست.فقط زیبایی است.نویسنده سعی نکرده بود یه رومانس کاذب بسازه ولی کاراکترها و وقایع رو طوری جلو برد که رومانس واقعی بین حقایق پیدا بشه.چیزه دیگه ای که برام جذاب بود نام بردن از خیلی شخصیت های شناخته شده و وصف اونها بود.به خصوص در مورد چارلی پارکر این توصیف ها خیلی خوب ادا شده بودن.کتاب دید روشنی رو از سوییس و جو حاکم مثل وسواس مردم به پاکیزگی و دیدشون راجع به مردم آمریکا و همین طور فضای روشن اسکی ارائه میده.در نهایت از همه ی اینها بگذرم از خوندنش و پیدا کردن اتفاقات مشترک تو زندگیم و به خصوص جمله هایی که عینا از یکی از دوستام شنیدم و تو این کتاب دوباره باهاشون روبه رو شدم لذت بردم.

  • Masumeh
    2019-01-31 20:55

    خب مشخصن جناب آقای کوپر (لنی) و من چند سالی دیر بهم رسیدیم. کافی بود برگردیم عقب تا در یکی از تابستان های نه چندان دور یا وسط امتحانات دانشگاه این کتاب را پیدا کنم و یک شبه تمامش را بخوانم اما الان خواندنش در این روزهای پر التهاب تنها حس بیزاری ام را تحریک کرد و این گونه شد که بی هیچ افسوسی نصفه نیمه به زباله دان تاریخ پیوست. و اگر بخواهم راستش را بگویم امیدوارم حالم هیچ وقت مناسب خواندن این نوع کتابها نباشد چون از پوچی و بیهودگی که درشان هست متنفرم.اردی بهشت 94

  • Ghazaleh
    2019-02-07 02:56

    اصلا با این کتاب ارتباط برقرار نمیکنم، شاید چون من اهل اینجور کتاب ها نیستم یا شاید زمان مناسبی رو برای خوندنش انتخاب نکردم. به هرحال الان نصفه میزارمش و شاید روزی به خاطر همه تعریف هایی که از این کتاب شده و میشه، وسوسه بشم که دوباره بهش سر بزنم.

  • Foroogh
    2019-02-12 21:00

    Who took the cookie from the cookie jar?اول از همه اینکه من این کتاب رو دوست داشتم و جزو معدود کتابهایی ست که خواننده ها(فارسی زبان) تنها به ستاره دادن بهش اکتفا نکردند و اکثریت مطلبی هم درموردش نوشتند.با این حال ایرادهایی هم از دید من به این کتاب واردست:کتاب با یه فصل مسحور کننده شروع میشه،حتی میشه گفت اولین فصل کتاب قویترینش هم هست ولی همینطور که جلو میریم از این جاذبه کاسته میشه،جاهایی در فصلهای میانی تفکرات شخصیتها مثل یک گزارش بیان میشه وبا این که در فصل پایانی از این حالت خارج میشه ولی نمی تونه شکوه فصل اول رو تکرار کنه.بین دو کتابی که از "گاری"خوانده ام:لیدی ال و همین کتاب باید اعتراف کنم با ابن که این کتاب رو بیشتر دوست داشتم ولی "گاری" در لیدی ال به مراتب نویسنده تر ظاهر شده.اگر بین ناتور دشت و این کتاب مقایسه ای داشته باشیم که هر دو به بیان تفکرات یک شخصیت می پردازند به نظر من "ناتوردشت" به مراتب موفق تر ست.سلینجر در تمام طو ل کتاب اول از همه یک نویسنده ست .یک اثر ادبی خلق کرده ولی رومن گاری فقط جاهایی موفق به این امر شده. در ضمن همیشه ارتباط برقرار کردن با یک کتاب یا شخصیتها به تنهایی به معنی ارزش ادبی کتاب نیست .چیزی که بیشتر برای من جالب توجه ست علاقمندی خواننده های ایرانی بخصوص جوانترها به این کتابست که مطمئنا نتیجه ارتباط برقرار کردن با شخصیتهاست وبرای من یاداور دوباره این جمله:Who REALLY took the cookie from the cookie jar?

  • Pegah
    2019-01-26 01:01

    اسم کتاب توی صفحات آخر و این پاراگراف معنی پیدا می‌کنه: "لنی خود را تسلیم کرد. دیگر از اصول اخلاقیش خسته شده بود. آدم که تمام زندگیش نمی‌تونه زندگی کنه. بعضی وقت‌ها هم باید کوتاه بیاد. ... بعضی‌ها هستند که روی خطکشی عابر پیاده می‌رن زیر ماشین. آدم آدمه دیگه. همیشه آدم نمیتونه در تلاش بهبود باشه. ..." یا سطرهای آخر که وقتی به قول خودش هنوز تحت تأثیر آناستازی بود و می‌گفت: "جس، وقتی چارلی پارکر توی ترومپتش می‌دمید. مثل این بود که یه چیزی می‌خواد بیفته... یه چیزی باز میشه.. حتی یک چیزی هم توشه. پوک نیست... می‌فهمی.. ولی آخه آدم که نمی‌تونه توی یه ترومپت زندگی کنه." برای من همین کشمکش‌های نهائی ذهن لنی بود که به "خداحافظ گاری کوپر" معنی داد. کشمکش‌هایی که در فصل‌های اول از اعتقادات قوی این کاراکتر بود اما کم‌کم اون هم دچار هجو میشه و همونطور که رومن می‌نویسه از اصول اخلاقیش خسته می‌شه. من کاری که رومن گاری اینجا انجام می‌ده رو دوست دارم چون میدونم کاملاٌ آگاهانه کاراکترش رو ضعیف می‌کنه و شکستش میده و تا حدودی واقع‌گرایانه هم اینکارو انجام میده. اما در رابطه با خود کاراکتر و روایتش، مسلماٌ ترجیح می‌دادم که کوتاه نیاد. به هرحال رومن گاری تصمیم داشت جبر رو در بالاترین حد خودش نشون بده و موفق هم شد.

  • Reyhane
    2019-02-08 23:06

    توی طالع من ماداگاسکار از همه چیز سیاه‌تره. یه بلای بزرگ. به من گفته‌ان:«لنی، هیچ‌وقت پا به ماداگاسکار نگذار.» ولی خب من که نمی‌دونستم ماداگاسکار کجاست، نفهمیدم و گیرش افتادم. جس، خیلی دوستت دارم، اما حسابی توی گه فرو رفته‌ایم.(صفحه258)هسرنوشت شوخی بردار نیست. نمی‌شه از دستش فرار کرد. از ویتنام فرار کردی، گیر ماداگاسکار می‌افتی. (صفحه258)هآنهایی را که می‌گذارن و میرن را دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌میرم. این‌جوری خاطر جمع‌تره. (صفحه 285)هلنی از سرنوشت یا یونانی هراسان و گریزان است. اینکه همچون اودیپ پدرش را بکشد و با مادرش هم‌آغوش شود. پدرش به عنوان یه آمریکایی در جریان جنگ روی مین رفته و کشته شده. در جایی که لنی حتی نمیداند اسم درستش چیست. لنی از آمریکا و جنگ و ویتنام گریزان است. از سرنوشت، از کشتن پدرش در بی‌خبری.از نظر من تکان‌دهنده‌ترین بخش ماجرا و البته تحقق بخش دوم یونانی، آنجایی است که لنی به جس می‌گوید حقیقتا دوستت دارم ترودی. و اینکه ترودی اسم کوچک مادر لنی ست که در هشت‌سالگی ترکش کرده. و حالا لنی از ترس ترک‌ شدن از جانب زن‌هایی که باهاشون بوده همیشه خواسته خودش را از قید تعلق آزاد نگه دارد.کتاب خوبی بود. هفتاد صفحه اول یعنی بخش یک تا قبل از ورود جس به ماجرا را آنچنان دوست داشتم که دوبار خوندم و بعد ادامه دادم.طنز خیلی خوبی داره. آنچنان که آدم فکر میکنه ترجمه دریابندریه.بعد از فصل اول که یک چهارم کتاب است و خب انتظار داری که دیگه در جریان داستان قرار گرفته باشی، تازه انگار داستان دیگری شروع می‌شود. شخصیت‌های فصل اول که واقعا خوب توصیف شده‌اند همانجا در اوج، در هفتاد صفحه اول، باقی میمونند و سر وکله‌‌ی آدمهای ژنو پیدا میود، جس و دوستانش و ... که حضور و ماجراهای خیلی‌هاشون اصلا تاثیری در پیشبرد داستان ندارد.جملات خوب تا آخر کتاب دیده می‌شوند. اما کتاب فوق‌العاده‌ای که در فصل اول شروع می‌شود، اصلا خوب ادامه پیدا نمیکنه.مثلا اشاره به باکره بودن جس علی رغم عشاق سینه‌چاکی که داره و بعد در یک نگاه و یکباره عاشق لنی شدن در حد هم‌آغوشی و ادامه ماجرا واقعا خیلی مسخره و آبکی بود.

  • Negar
    2019-01-17 04:09

    آزادی از قید تعلق چیز فوق العاده ای است. وقتي از قيد تعلق آزادی یعنی تنهایي. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی.وقتی به آن رسیدی از هر چيزی که فکر کنی بهتر است.يادتان نرود.آزادی از قید تعلق.وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید.

  • ستایشدشتی
    2019-02-06 21:15

    بال‍اخره تمامش کردم و خیلی خوش‌حالم که خوندمش و قطعاً دوباره به زودی می‌خونمش. کتاب رو دوست داشتم، خیلی. شباهت‌های لنی با هولدن کالفیلد به شدت برام جالب بود و به طورِ کل شخصیّت لنی رو خیلی پسندیدم. یه جاهایی بلند بلند بهش می‌خندیدم! :دی شخصیّت‌پردازی کتاب رو خیلی دوست داشتم. هر کدوم از شخصیّت‌ها رو به قدرِ ل‍ازم پرورنده شده بودن و نه آدم رو خسته می‌کردن و نه بیش از حدِ ل‍ازم کنجکاو.مثلِ خیلی از دوستانی که برایِ کتاب ریویو نوشتن، بخش اوّل رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. بعد از اون هم بخشِ آخر رو. به نظرم در بخش‌های میانی مسائل سیاسی انتقادی بیش از حد تو کتاب گنجونده شده بود یه جاهایی که مخاطب رو واقعاً خسته می‌کرد خصوصاً ماهایی که در اون فرهنگ و مکان نبودیم و این فاصلۀ مکانی - و حتّی زمانی - مخاطب ایرانی‌ای که چندان از وقایع اون زمان اطلاع نداره رو بسیار خسته می‌کرد و حتّی مطالب نامفهوم جلوه می‌کرد. این بزرگترین ضعف کتاب بود. به نظرم مطالب سیاسی انتقادی جز در دو فصل اول با کتاب تنیده نشده بودن و در جاهایی فقط حرف‌های رومن گاری بودن که از دهنِ مخاطب بی هیچ شأن نزولی بیرون می‌اومدن. شیوۀ روایت کتاب رو چندان دوست نداشتم که البته سلیقه‌ایه نظرم. البته ویرایش کتابِ من خیلی بد بود و علائم سجاوندی توش واقعاً مشکل داشتن. ولی به طور کل این‌که راوی بی هیچ دلیلی و هیچ نشونه‌ای عوض می‌شد، تو این کتاب برام جالب نبود.پیرنگ داستان رو خیلی می‌پسندیدم. بسیار زیاد. هرچند به نظرم نواقصی داشت ولی به طور کل خوب بود و تا حدی منطقی جلوه می‌کرد - نه لزوماً منطقِ ما، بلکه منطق داستانی. از تک‌جمله‌های کتاب هم نباید گذشت. خیلی جالب بودن. و چاشنیِ طنزی که داشت، به طور مثال با تغییر کلمات و ... بسیار بسیار بسیار عالی بود. حتی از ناتور دشت جالب‌تر! :دیقبلاً ها یک‌بار تلاش کرده بودم بخونمش اما نمی‌دونم چرا ادامه‌ش ندادم. به نظرم سیر کشش‌دار بودنِ کتاب این‌طوریه که اولاش کششِ زیادی نداره، بعد کشش بسیااار زیاد می‌شه، بعد دوباره خیلی کم می‌شه، باز بسیار زیاد می‌شه.پایان‌بندی کتاب رو هم دوست داشتم! :دیولی خب، نمی‌شد بیش از چهار بهش داد...ترجمه‌ش هم خوب بود.به هر حال، خوندنش واقعاً تجربۀ لذت‌بخشیه هرچند کمی حوصله می‌خواد.

  • Kebrit !!!
    2019-01-21 22:49

    لنی با جوانی که انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود. به همین دلیل رابطه شان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل به انگلیسی حرف زدن و فاتحه رابطه شان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

  • Milad Soor
    2019-01-19 03:03

    در کل کتاب بدی نبود . نیمه ی اول کتاب رو بیشتر پسندیدم . تفکرات باگ به نظرم جالبترین بخش کتاب بود و خیلی از جملاتش خوشم اومد ولی خب اواخر کتاب کمی پیچیده و درهم شد . به قول یکی دوستای گودریدزی یه رمان پیچیده در مورد موضوعی ساده

  • Yashar Yashmi
    2019-01-18 03:19

    ستاره ( از پنج ستاره): چهار ستاره ی تمامطبعاً یکی از بهترین رمان هایی بود که خوانده ام. جملات نغز، داستان پر کشش، شخصیت پردازی فوق العاده و سبک روایت متناسب با عوامل قبلی؛ این اثر را آن چنان جذاب می کند که بر هر خواننده ای لزوم دوباره و دوباره خواندن «خداحافظ گری کوپر» را واجب می نماید. ‏مهم ترین نکته ی محتوایی کتاب، جامعیت ایدئولوژیک آن در کنار فراق بال و آنارشیسم درونی آن است. رومن گاری همه چیز را مطرح می کنند، همه ی آن ها به استهزاء می کشاند و در عین تمسخر هیچ چیز را بی فایده و کنار گذاشته شده نمی پندارد. ‏خداحافظ گری کوپر یک رمان است اما هیچ چیزی کم تر از یک کتاب فلسفی ندارد. فرم رمان باعث شده است که اثر به عنوانی سهل و ممتنع تبدیل گردد و این ویژگی سهل و ممتنع از تمام جهات رخ می نمایاند: از طرفی به نظر همه چیز شوخی است و از طرفی هم کاملاً جدی است، ممکن است احمقانه باشد یا ممکن است فیلسوفانه باشد؛ آن را هم برای تنها خواندن ساخته اند و هم برای در جمع خواندن؛ بی گمان آن را برای همه چیز ساخته اند. این کتاب را باید بارها خواند، جدی نگرفتش و در عین حال از آن لذت برد و ایده را کشف نمود. ‏خداحافظ گری کوپر، مصداق بارز هنر مدرنی است که در حالی که ادعاهای مسخره و پر طمطراق پست مدرنی را در بوق و کرنا نمی کند؛ خود، خویشتن را از مدرن بودن می رهاند. ‏داستان را بخوان و لذت ببر و از شکستن مدرنیسم آرام شو... این است آنارشیسم … همین!!!‏19/4/91

  • Kimiya Nik
    2019-01-18 21:58

    من فقط برای این از دنیا متنفرم که تنفر به من اجازه می‌ده بی‌فاجعه جزیی از دنیا باشم.وقتی آدم می‌بینه هیچ جور نمی‌تونه در جامعه‌ای غیر از همین زندگی کند-چون همین جامعه است که تمامی احتیاجات مارو به وجود آورده و به همین علت فقط خودش می‌تونه اونها را ارضا کنه- باید اول بتونه از خودش صرف نظر کنه....من راستش از خیلی چیزای کتاب سردرنیوردم و خیلی جاها حس کردم چیزایی برای فهمیدن داره ولی من نمی‌فهمم، اما به شدت از شخصیت لنی خوشم اومد و آزادی از قید تعلقش.....

  • Sanaz
    2019-01-21 23:01

    چند نکته در مورد خداحافظ گاری کوپر:یک: خداحافظ گاری کوپر رمان جذابی است. همان طور که خیلی از ریووها اشاره کرده بودند، پر از جملات خاص و به یاد ماندنی که منحصر به کتاب و یک دوره و زمانه خاص نیستند و همه جا و در هر زمانی قابل استفاده تاثیر گذار هستند. نباید از این نکته غافل شد که تاثیر گذاری کتاب تا حد زیادی مرهون ترجمه خوب فارسیه که کتاب رو خوندنی تر کرده.دو: به نظر من داستان به محض ورود جس، خط اصلی خود را پیدا کرد. تا قبل از ورود جس انگار شخصیت ها معرفی می شدند، بدون آنکه تاثیر مشخصی بر قصه بگذارند، بعد از ورود جس قصه جان گرفت. تمام توصیف ها و شخصیت هایی که تا قبل از آن در هاله ای از ابهام بودند، روشن و واضح شدند. سه: خط حوادث کتاب در یک سوم پایانی داستان گم می شود، انگار نویسنده در تقلایی برای به پایان بردن آن دست و پا می زده و بعد تصمیم گرفته با یک پایان پلیسی کار را تمام کند. این پایان در مقایسه با روند سنجیده کتاب کمی عجولانه و غیر معقول جلوه می کرد. نکته مثبت در مورد اواخر داستان آن بود که نویسنده تحول شخصیت ها را خوب و باور پذیر وصف شده بود.چهار: نکته خیلی مثبت کتاب برای من، زمینه آن یعنی سال 1963 و توصیف شرایط و زمینه های اجتماعی آن دوره بود. این زمینه از شخصیت ها جدا نبود، تاثیر زمانه و حال و هوای آن را در تک تک شخصیت ها و رفتار و گفتارشان می دیدی، گویی کسانی که در اروپا دردوره جنگ سرد و جنگ ویتنام زندگی می کرده اند، نمی توانسته اند جز این باشند. و شاید این تفاوت یک کتاب خوب با یک کتاب معمولی باشد، کتاب خوب هیچ وقت اثر مجزایی از زمینه و زمانه ی خود نیست . پنج : فعلا همین، اگر نکته ای به ذهنم رسید، بعد اضافه می کنم :)